تبليغاتX
ذهن من
آنچه که فکر می کنم برای دیگران جالب یا لازم است و برای خودم و برای دردل
این وبلاگ بنا به سه دلیل منطقی به یه جای دیگه منتقل شد.

1-کسانی که نمی خواستم آدرس وبلاگ منو می دونستن.

2-بلاگفا اطلاعات مارا لو می دهد.

3-تنوع در زندگی لازم است.

آدرس وبلاگ رو به تمام دوستان به صورت نظر شخصی می فرستم.


وبلاگ جدید درست شد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:51  توسط نیما | 
removed

به نصیحت دوستان گوش کردم و این پست رو حذف کردم و البته اون قدری که لازم بود باشه رو وبلاگ بود.
ولی هرکی نخونده و از من بخواد به صورت پیام خصوصی براش می فرستم.

همین
+ نوشته شده در  جمعه دوم مرداد 1388ساعت 15:10  توسط نیما | 

شعبان جعفری معروف به شعبان بی‌مخ یکی از نام‌های جنجالی تاریخ معاصر ایران و از بازیگران اصلی کودتای ۲۸ مرداد بود. وی زورخانه دار و باستانی کار ایرانی بود که بیشتر به خاطر حضورش در حرکات سیاسی به خصوص در کودتای ۲۸ مرداد سال ۱۳۳۲ شهرت داشت. وی از پهلوانان بنامِ تهران قدیم بود.

شعبان جعفری که خود را از "مریدان آیت‌الله کاشانی" و "دوستداران محمد رضا شاه پهلوی" می‌دانست، در درگیریهای قدرت در آنزمان طرف شاه و آیت‌الله کاشانی را در مقابل دکتر مصدق و حزب توده که از دکتر مصدق حمایت می‌کرد گرفت.

در پی کودتای ۲۸ مرداد، وی به همراه دوستان و نوچه‌هایش نقشی بزرگ در پیروزی خیابانی طرفداران شاه و ارتش در مقابل کمونیستها و طرفداران دکتر مصدق بازی کرد؛ هرچند که دکتر مصدق هیچگونه گرایشی به حزب توده نداشت.

در این میان برخی وی را متهم می‌کنند که در کودتای ۲۸ مرداد از دولتهای انگلیس و آمریکا برای سرنگونی دولت محمد مصدق پول گرفته‌است.

در همین حال شعبان جعفری خود را از مریدان آیت الله کاشانی و از حامیان و اعضای گروه فدائیان اسلام می‌دانست که البته پیرامون هر دو ادعای بالا، بحث و جدلهای تاریخی فراوان است.

خود شعبان جعفری مدعی بود که در روز ۲۸ مرداد سال ۳۲، وی تا حدود ظهر در زندان شهربانی بوده و بنابراین نمی‌توانسته نقشی اساسی در به ثمر رسیدن کودتای ۲۸ مرداد بازی کرده باشد. در این زمینه بحث و جدلهای تاریخی فراوان است.

محمد رضا شاه پهلوی پس از بازگشت از تبعید با دادن کمک مالی به شعبان جعفری (به پاس «خدماتش») باشگاه جعفری را به نام وی تأسیس کرد.

وی که علاقه اش به محمدرضا شاه پهلوی و "شاه دوستی" اش بر کسی پوشیده نیست، بعد از انقلاب ایران، نامش در لیست افرادی بود که تحت تعقیب کمیته ضربت انقلاب اسلامی قرار داشتند. در نتیجه وی نیز ایران را همانند بسیاری از حامیان محمدرضا پهلوی ترک گفت و زندگی در تبعید را ابتدا در اسرائیل و سپس آلمان و نهایتا در شهر لس آنجلس در ایالت کالیفرنیا در آمریکا آغاز کرد.

گفتنی است که پس از پیروزی انقلاب اسلامی، دولتمردان وقت، بارها وی را به دست داشتن در «ناآرامیهای شهرهای مختلف ایران» متهم می‌کردند.

شعبان جعفری در سن هشتاد و پنج سالگی و در روز ۲۸ مرداد، ۱۳۸۵ - سالگرد کودتای ۲۸مرداد - در شهر لوس آنجلس واقع در ایالات متحده آمریکا درگذشت.

کتاب خاطرات شعبان جعفری که منبع دست اولی برای شناخت وی است، چندین سال پیش به کوشش خانم هما سرشار ابتدا در خارج از ایران و بعد با سانسور در ایران انتشار یافت که تا مدتها از پرفروشترین آثار منتشره در ایران بوده و هست.

شعبان جعفری اعتقادات شدید مذهبی داشت و آن طور که اطرافیانش می‌گویند نماز و روزه اش تا آخرین سال حیات هم قطع نشد.

شعبان جعفری متولد محله درخونگاه در منطقه سنگلج در قلب شهر تهران بود، محله‌ای که آیت الله محمد طباطبائی (از سران مشروطیت)، آیت الله شریعت سنگلجی (از استادان بنام و نواندیش فقهی) و رضا شاه پهلوی (تا قبل از کودتای سوم اسفند) در آن محله می‌زیستند.

وی تا قبل از کودتای ۲۸ مرداد که منجر به سقوط دولت دکتر محمد مصدق شد به "شعبان بی مخ" و یا "شعبان درخونگاه" شهرت داشت. اما پس از پیروزی کودتا و بازگشت شاه به ایران، شعبان نام فامیل "تاج بخش" را برای خود برگزید، اما آنگونه که گفته می‌شود با تذکرات بعدی به نام فامیل سابق خود اکتفا کرد.

آخرین کار زندگی او، حاضر شدن در مقابل دوربین سهراب اخوان فیلمساز ایرانی بود که می‌خواست فیلمی از زندگی شعبان بسازد. فیلمی که نام آن را "خط آخر" داده بود.

منبع: ویکی پدیا


بعدا نوشت: زین پس مارا با نام نیما.ب بشناسید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 23:38  توسط نیما | 
مردی میان جمعیت فریاد می زند: ندویید،ندویید.دارن آروم میان.

من: خوب بالاخره که بهمون می رسن.

چپ و راست رو نگاهی انداختم.یک طرف گارد ویژه داشت با سپر و باتوم می آمد.طرف دیگر ایستاده بودند و اشک آور می انداختن.جهنم بود.اشتباه کردم.چند دقیقه قبل یک بسیجی با پوزخند گفته بود بهترین مسیر را براتون آماده کردیم.دوباره به سمت راست نگاهی انداختم.این بار گارد ویژه می دوید.قدم هایم را تندتر کردم ولی ندویدم تا از خواهرم و بقیه جدا نشم.از آنها عقب مانده بودم.به خیابان رفتم تا سریعتر خودم را به آنها برسانم.بار دیگر نگاهی کردم تا وضعیت گارد ویژه را بررسی کنم.اینبار پلاستیک فشرده ی سیاه جلوی چشمانم آماده ی فرود آمدن ظاهر شد.سر چرخاندم و در کمتر از یک ثانیه با سرعت جت از زیر دست فرد باتوم به دست فرار کردم.به هیچ چیز فکر نمی کردم جز این که به هر قیمتی نباید گیر بیفتم.خوب می دانستم با دستگیر شدگان چه می کنند.بعد از پنج دقیقه دویدن فهمیدم دیگر کسی دنبالمان نمی کند.تازه یادم افتاد موقع فرار خواهرم و بقیه را جا گذاشتم.در بانکی باز شد و ما داخل شدیم.فورا نشستم.

- کسی موبایل داره؟

سرم پایین بود.

- شماره رو بگو.

دختر جوانی موبایلش را بیرون کشیده بود.شماره را می گفتم و او دکمه ها را سریع می فشرد.

- لعنتی.آنتنها قطع شده.

دنیا روی سرم خراب شد.دم در بانک ایستادم و نا امیدانه بیرون را نگاه می کردم.در اوج نا امیدی دوستم آمد.در را باز کردیم و صدایش زدم.آمد داخل.

- چی شد؟

- دخترها رو گرفتن.

گریه کردم.می دانستم با دستگیر شدگان چه می کنند.برای آنها دختر و پسر تفاوتی نداشت.از بانک خارج شدیم تا دنبالشان برویم.اشک ریزان و نا امید خیابان را طی می کردم.به داروخانه ای رسیدیم.باورم نمی شد.خواهرم آنجا بود.او هم اشک می ریخت.همدیگر را در آغوش گرفتیم.دخترها پیشنهاد برگشت دادن.

- همین شک کافیه.


پیر زنی با واکر آمده بود.می گفت که سی سال دروغ دیگر برایش کافی است.جوانان با او شوخی می کردند.دختران چادری.سانتی منتال.پسران فشن و عادی.پیر و جوون.دیگر گروه خاصی نبود.


در یک کوچه فرعی یک پژو ۴۰۵ را دیدیم شیشه هایش خورد شده بود و صورت راننده پر از شیشه بود.راننده گفت که دو دختر از ترس اتوماتیک توی ماشین نشستند و یگان ویژه با باتوم شیشه را خرد کرد.

توی میدان ولیعصر راننده ی ۲۰۶ دستش را روی بوغ گذاشته بود.پلیس سبز با لحنی بدی بهش گفت بوغ نزن.او به کارش ادامه داد.پلیس سبز ماشین را با باتوم داغون کرد.ماشین بعدی هم همینطور.مردم سرش داد می زدند.


وارد اتبوس شدیم.یگان ویژها دور اتبوس را گرفتند.دختری داشت رد می شد.یکی از یگان ویژه ها او را گرفت.روسری اش افتاد.بهش گفت: روسریتو سرت کن بریم.دختر التماس می کرد.یکی دیگر از یگانی ها گفت: بندازش ترک موتر بریم.مردم از داخل اتوبوس آنقدر فریاد زدند تا اینکه یگانی ها ترسیدند و رهایش کردند.دوستم خونش به جوش آمده بود و داشت می رفت یگانی ها را بزند.گرفتیمش.
پ.ن: امروز وحشی تر از همیشه بودند.آقایان اینها همه خود سر عمل می کنند؟اینها همه منافق اند و لباس پلیس پوشیدند؟حکومتی که با مردم چنین می کند چه مشروعیتی دارد؟
د.د: نیازی به این حرف ها نیست.ما پدر گرگها را خوب شناختیم.
بعدا نوشت: به بازی وبلاگی اعتقادی ندارم.کار چرتیه.ولی دعوت کننده گفت که بازی نیست و من هم احساس نکردم یک بازیه.بنابراین دعوت رو قبول کردم.

از اونجاییی که بعدا مشغله دارم و نمی تونم بنویسم و این پست رو تازه فرستادم و نمی خوام بلافاصله پشت بندش پست بفرستم اینجا می نویسم.

در ضمن من تمامی وبلاگ هایی که لینک کردم رو می خونم حتی اگه اونها وبلاگ منو نخونن.ولی این ها پنج تای اول اند.

اسامی وبلاگ های مورد نظر به ترتیب: گوریل فهیم**خونه**تفکرات یک روانپریش**با اینا خستگیمو در می کنم**holy killer

همچنین دعوت می کنم از : روانپریش**سیاه،سفید،خاکستری**همه ی خواستگارهای من**ساعت مچی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 22:19  توسط نیما | 
هشدار(حتما بخونید) : کسانی که منو از نزدیک می شناسن و بعضی چیزها رو درک نمی کنن ممکنه با خوندن این متن حساب بدی روی من باز کنن.پس از تمام آشنایان و غریبه هایی که فرق یک سری مسائل رو نمی فهمن خواهشمندم این متن رو نخونن.هرچند می دونم این حرفم زیاد فایده نداره.

دو هفته ای میشه که بی خوابی سراغم اومده.بدجوری نگرانم کرده.باید یه دکتر برم.ساعت ۳:۱۰ شبه(هوا که تاریک باشه من می گم شب).به هیچ وجه خوابم نمی بره و بدتر اینکه به خاطر مشکل این مردمک های لعنتی که خوب واکنش نشون نمی دن چشمهام به تاریکی عادت نمی کنه.مثل خودم که این روزها بی میل و کند شدم انگار اونها هم انگیزه ای برای حرکت ندارن.با یه سری سایه تنها موندم.مثل دنکیشت دارم ازشون هیولا می سازم و در خیالم به جنگشون می رم.در خیال اسبم هم رمغی نداره.حالا که از لاس زدن با سایه ها که خسته شدم عمیقا به فکر رفتم.هوای خوبیه.دوست داشتم الان رو به روی اون ساختمون گرد نمایش نشته بودم.ترجیها با یکی دیگه.این فکر باعث مرور تئوری های زندگیم در ذهنم میشه.درسته که به زندگی مشترک اعتقاد ندارم ولی به عشق چرا.به س.ک س اعتقاد دارم ولی با عشق نه.به تنوع طلبی جنسی اعتقاد دارم ولی بی عشق نه.و باز به این فکر می کنم که تئوری اسمش تئوریه برای این که عملی نیست.عشقی برای من وجود نخواهد داشت.ممکن نیست موجودی مثل من،با طرز تفکر من و در ضمن از جنس مخالف من پیدا بشه.کدام جانور دوپایی مثل من پیدا میشه؟.خودم را تصور می کنم میکنم در حالی که دارم با دوست دخترم در مورد این مسائل صحبت می کنم:"ببین عزیزم من با زنهای دیگه صرفا ارتباط جنسی خواهم داشت.ما نباید زندگی مشترک داشته باشیم و نباید توی یه خونه باشیم.هروقت خواستیم پیش  هم میایم و می مونیم اما نه به طور مرتب.در ضمن س.ک س باهم تعطیل.فقط بوسه و آغوش گرم."و حالا دارم قیافه دختر بیچاره را تصور می کنم.شدنی نیست.این تنها بخش کوچکی از تئوری من در مورد زندگیه.از طرف همه در شیوه ی زندگی ردم.روشنفکر،مذهبی،نظامی،داخلی،خارجی و ... .عقایدم رو با یه سری مطرح کردم ولی اونها خیلی احمق بودن چون بهم گفتن روشنفکر.من فقط می خواهم کمی متفاوت عمل کنم و فکر می کنم کار درست هم همین باشه.واقعا رفتن راهی که دیگران طی کردن چه لذتی خواهد داشت؟تجربه ی جدید لذت بخشه.یه دسته ی دیگر هم بهم گفتن افکار نوجوانانست ولی آنها نادان بودن.من با بچه ای که از سر بیکاری حرف می زند تفاوت های جدی دارم.در مورد تجربه ای جدید زیاد فکر می کنم.امیدوارم به جایی برسم.
خواهرم چند روز پیش سر همین بحث ها به من گفت:"دقت کردی درصد بالایی از جامعه ی وبلاگ نویس هی می گن بیاید یه مدل دیگه زندگی کنیم؟با حرف که کار درست نمیشه.خوب چه جوری یه جور دیگه زندگی کنیم؟" راست هم میگه.

نکته: نوشتن این چیزها دردل با کاغذه و فرستادنشون در وبلاگ دردل با دوستان.از این کار هدفی جز به دست آوردن آرامش ندارم.

س.ی: این چند روز حالم خیلی بد بود و رخوت تمام وجودم رو فرا گرفته بود.بغض گلویم را به شدت گرفته بود.دیروز مرد میانسالی با ظاهری خوب و معمولی داشت راه میرفت که من اتفاقی بهش خیره شدم.با تردید نزدیک ماشین شد.دو انگشتش را بالا گرفت.در را باز کردم تا ببینم چه می گوید.گفت: "اگر می تونید دویست تومن به من بدید یا یه تخم مرغی چیزی."پول همراهم نبود.دختر عموم و خواهرم که جلو نشسته بودن و پشتشان به مرد بود دویست تومان پیدا کردن و به او دادند.گفت: "امام حسین ازتون راضی باشه.مدیونم اگه جز زن بچم برای چیز دیگه ای خرج کنم."بعد از رفنتنش دخترها گریه کردند.و حالا من در خلوتم با خودم فکر می کنم یک مرد به کجا باید برسد که از جوانی با سن من طلب دویست تومان پول کند.همین اتفاق کافی بود تا حالا که دارم می نویسم بغضم بترکد و برای همه چیز گریه کنم.

د.د: با فاجعه و قتل های اخیر نمیشه کنار اومد.حالا که با سختی تمام سعی می کردیم اندکی فراموش کنیم این آقای به اصطلاح رئیس جمهور برای قوه ی قضاییه نامه می ده که قتل ندا رو پیگیری کنن.
می دونی چیه آقای به اصطلاح رئیس جمهور؟در این شرایط بیشتر از هر وقت دیگه ای دوست دارم بهت بگم حروم زاده ولی از اونجایی که به عنوان یه آدم متشخص و متمدن و خواهان دمکراسی و از این جور مزخرفات نباید ناسزا بگم بهت نمیگم حروم زاده.

س.ی : انصار حزب الله در همه شرایط باید مخالفت خودشو با هرگونه فرهنگ ابراز کنه.حرف جدیدشون خیلی خنده داره.

س.ر: آقای احمد خاتمی پس مخالفت با ولی فقیه رسما شد مخالفت با امام زمان؟! عجب؟!
بعدا نوشت: یکی از دوستان ازم پرسید <ذهن> به انگلیسی چی میشه.بدون یک ثانه فکر کردن گفتم mind.زهر مار.نخند.تو هم آدرس وبلاگت این بود معنیش برات تغییر می کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 2:40  توسط نیما | 
چند روزیه که یه نوع کرختی در وجودم حس می کنم.دستم به هیچ کاری نمیره.حتی نوشتن.دلیلش رو نمی دونم.ممکنه وقایع اخیر و دیدن صحنه های درگیری منو به این روز انداخته باشه.

به هر حال.می خواستم بگم بد گیری کردم.از هرکسی که راهی می شناسه تا منو از این حالت خارج کنه می خوام که به من کمک کنه.

تشکر.

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388ساعت 9:22  توسط نیما | 
امروز بعد از این که آخرین قسمت آراء اعلام شد نشسته و با تعجب نه که با حیرت به تلوزیون خیره شده بودیم.چند دقیقه که گذشت تلوزیون داشت یه مرغ داری رو نشون می داد.خواهرم که با حسرت به مرغ ها نگاه می کرد به طور سوزناکی گفت: ای کاش ما هم مرغ بودیم!با خودم فکر کردم راست هم می گه.حداقل اگر مرغ و خروس بودیم شعوری نداشتیم که بهش توهیین بشه.توقع احترام نداشتیم.اصلا چون عقل نداشتیم از کار دنیا خبر نداشتیم و چون نمی فهمیدیم ناراحت نمی شدیم.
هیتلر یه جمله ای داره که عین جمله اش یادم نیست ولی این معنی رو می ده: دروغ هرچقدر که بزرگتر باشه باورپذیر تره.
بعدا نوشت: هی می گن هیچ کس به شورای نگهبان شکایت نکرده.پس این چیه؟http://javanefarda.com/News.aspx?ID=597

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 15:13  توسط نیما | 
زیاد از این پست های کوچولو خشم نمیاد  ولی خوب لازم دیدم به چند نفر کنایه بزنم.

یکی از مضرات ( و شاید برای بعضی ها فواید) دنیای مجازی و بخصوص این وبلاگ ها اینه که خودشونو اون طور که دوست دارن نشون می دن.در صورتی که اصلا این جوری نیستن.خوب این که مطلب واضحی بود و همه می گفتند.اما این ادعای روشنفکری دیگه بد چیزیست.

کسایی که این ادعای بزرگ رو دارن دو دسته ی کلی هستند: ۱- دسته ی کوچولوها.۲- دسته ی گنده ها.

اول با اون کوچولو هام: کوچولو هنوز خیلی مونده بزرگ شی.اسم روشن فکر واسه خودت بر می داری؟اصلا به قیافت میاد؟هرچند می دونم خیلی در روشن فکر نشون دادن خودت موفق بودی ولی آی ملت حرف اینا رو باور نکنید.

فکر کنم اینو دیده باشی.دسته ی اول یه همچین چیزین: http://files.myopera.com/sseevveenn/albums/699082/persianblog01.jpg

و حالا یه مختصر توضیحی در مورد گنده هاشون بدم.یکی دو نفر از این خانوم ها و آقایونی که ادعای روشنفکری دارن و وبلاگ نویس هم هستند و مطالبشون هم در نشریات گاهی چاپ میشه و چنان می نویسن که در روشنفکر بودنشان شکی نمیبری (دیگه نفهمیده باشی کی رو می گم اوشکولی) رو از نزدیک دیدم.فقط اندر احوالاتشون همین رو بهتون بگم که من هم که باهاشون صحبت کردم مشخص شد هیچی بارشون نیست.

فقط بنده یه سوال دارم که چرا کسی که وقتی از نزدیک ببینیش متوجه می شی هیچی حالیش نیست می تونه اینقدر راحت پشت نوشته هاش مخفی بشه؟


پ.ن: البته در این بین دوستانی هم هستند که روشنفکرند ولی ادعای کمی دارن.مثل برادر مرتضی که حداقل من به این عنوان قبولش دارم.
نکته ی خیلی جدی: بنده به هیچ وجه ادعای روشنفکری ندارم و نداشتم.هنوز این چیزا برام خیلی زوده.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 10:57  توسط نیما | 
مقدمه: یادمه موقع انتخابات ریاست جمهوری آمریکا که رقابت بین مک کین و اوباما بود یک اتوبوس که روی بدنش اشتباهات دوره ی جرج بوش نوشته شده بود توی شهرها به راه افتاده بود.

اشتباهات دولت احمدی نژاد:

۱- تزریق پول به جامعه که باعث افزایش تورم از۱۴٪ به ۲۵٪ شد.

۲- تعطیل کردن سازمان مدیریت و برنامه ریزی.

۳- صرف بودجه های تعیین شده کشور به دلخواه (اغلب در راه عوام فریبی).

۴- کنار گذاشتن برنامه های سند چشم انداز بیست ساله.

۵- به کار نبستن صحیح در آمد نجومی نفت (بحث زیاده).

۶- واریز نشدن ۱۰۰۰ به خزانه ی دولت و انجام ۴۰۰۰ تخلف درموارد یا تبصره های بودجه (شاید دیده باشی).

۷- تنزل ۵۰ رتبه ای ایران در زمینه ی فساد مالی و شفافیت و کسب رتبه ی ۱۴۱ در میان ۱۸۰ کشور در طول سه سال (این هم شاید).

۸- ارائه ی آمارهای مدخوش  در زمینه ی تولیدات صنعتی ( این هم شاید ).

۹- دفاع احمدی نژاد از کردان حتی بعد از استیضاح وی در مجلس به علت جعل مدرک و برکناری او (ایشان مدرک را کاغذ پاره ای قلمداد کردند و مدعی شدند که کردان با خدا معامله کرده)

۱۰- ایجاد گشت های ارشاد ( رادان گفته بود تمامی طرح ها با امضای رئییس جمور است) در حالی که قبل از انتخابات یکی از شعارهایشان این بود که مشکل ما چند تار موی دختران نیست.

۱۱- قدرت گرفتن و ظهور دوباره ی انصار حزب الله در طول این سه سال (مسلما نه مثل قبل).

۱۲- وارد شدن در دعوای میان مسیحیان و یهودییان که باعث تیرگی روابط با دیگر کشورها شد.

۱۳- اتخاذ سیاست های تهاجمی و ماجراجویانه احمدی نژاد که منجر به ۳ تحریم بین المللی با اجماع جهانی علیه ایران شده تا آنجا که به قول رییس اتاق بازرگانی ایران تحریم ها پدر تولید کننده ی ایرانی را در آورد و موجب چند برابر شدن قیمت اجناس خارجی و ایجاد تورم سنگین در کشور شد.احمدی نژاد تحریم ها را کاغذ پاره ای خواند و آن را فرصتی برای رشد کشور دانست (عین متن).

۱۴- سخرانی احمدی نژاد در دانشکده ی کلمبیا که بعد از سخنرانی او را دیکتاتور کوچک خواندند.

۱۵- ادعای احمدی نژاد درمورد این که هنگام سخنرانی هاله ی نوری او را فرا گرفته و توجه دیگران را جلب کرده (احسنت به آقای جوادی آملی با آن داستانی که تعریف کرد).


پ.ن: اینا چیزایی بود که فقط به ذهن من رسید.حالا شاید بیشتر هم باشه.
http://www.kalemeh.ir/vdci.va3ct1az3bc2t.html نمی دونم۲۰:۳۰ برای این دیگه چه جوابی داره.
سخن عمومی : دریافتم که تنها ماندم.
تهدید جدی: آهای تویی که ادعا می کنی آخر سورئال و این حرفایی.یه سری قرص بخور تا این کرمت که باعث می شه بیای تو وبلاگ این و اون چرت و پرت بگی بر طرف بشه.بار ها بهت گفتم هرچی بابات تو خونه به مادرت می گه نباید بیای جای دیگه بگی.در ضمن جلوی اون دستمال به دستات رو هم بگیر.جدا بهت اخطار می کنم اگه یه بار دیگه اینجا گه خوری اضافی یه جماعتی رو از شرت خلاص می کنم.
بعدا نوشت: مصاحبشو دیدی؟سلیمانی رو می گم.دیدی گفت شاید این آخرین مصاحبم باشه؟
بعدا نوشت: خوشمون بیاد یا نه باید حقیقتو بپذیریم.رای ها از موسوی برگشت.مردم سطحی نگرن.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 0:30  توسط نیما | 
امیدوارم یه روزی اینو بخونی.

نتونستم بهت بگم و هنوز هم نمی تونم.

امیدوارم بخونیش و شعورش رو داشته باشی و بفهمی با تو بودم.


دوستان یه کم مشغله دارم و وقت نوشتن رو ندارم.تقریبا یک ماه دیگه می تونم بنویسم.فعلا دوباره نوشته هام توی کاغذ مونده.
دوستان به وبلاگتون سر می زنم و مطالبتون رو می خونم ولی نظر نمی ذارم.ولی اطمینان داشته باشید مطالبتون رو می خونم.حتی اگه پنج دقیقه وقت داشته باشم.
بعدا نوشت: همین الان کچل کردم.با ۱۲
+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:23  توسط نیما |